تمامم کن
صدا کن مردنم را
بیاید این دو چشم روشنم را
ببندد، زودتر، اما ببخشد
به گنجشکان گل پیراهنم را
.................................
یک غزل گنجشکی بخوانید از
دریاچه ی قو
تمامم کن
صدا کن مردنم را
بیاید این دو چشم روشنم را
ببندد، زودتر، اما ببخشد
به گنجشکان گل پیراهنم را
.................................
یک غزل گنجشکی بخوانید از

خبر از یک بهار آشنا نیست
کسی حتا نمیپرسد: «چرا نیست؟»
اگر دست من و گنجشکها بود...
ولی دست من و گنجشکها نیست

میان این همه فریاد در شهر
نمیپیچد صدای باد در شهر
اگر دست من و گنجشکها بود
درخت از پا نمیافتاد در شهر
زیاد گریه میکنم. گاهی با بهانه، گاهی بیبهانه. هر چند معتقدم که برای گریه همیشه بهانه هست، در روزگاری که هستیم.گاهی که بهانه کم دارم کافی است فقط به عکس کودکی کنار پدر شهیدش نگاه کنم تا چشمهایم تر شوند. به همین راحتی!
این عکس و این عکس همیشه بهانههای خوب من بودهاند.
این روزها اما بهانهی جدیدی به مجموعهی بهانههای من افزوده شده است برای این که به حال خودم گریه کنم.
شهید احمدی روشن و گنجشکش

من و تکراری از «من، من...» مسافر!
من و آواری از ماندن مسافر!
تو و پرواز با بال شکسته
دل گنجشکها روشن مسافر!
..................................................
عکس دیگری از شهید و گنجشکش
دوبیتیهای عاشورایی من در وبلاگ از این دست

دوبیتی، چشمهایم را امان داد
به گنجشک درونم آشیان داد
در آورد از تنم پیراهنم را
به باران زخمهایم را نشان داد
.............................................
دوبیتیهای عاشورایی را در وبلاگ از این دست بخوانید
غلامرضا بروسان: هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد از ریل خارج نمیشود

قطاری ناگهان گنجشکها را...
کفن کرد آسمان گنجشکها را
درختانی به پهلو....................
.............آه
...........................ای مرگ!
خبر کردی زبانگنجشکها را؟
خبر تلخ تاسوعای امسال را ای کاش نه میشنیدیم و نه میخواندیم / هفت مرثیه از شمس لنگرودی برای رضا و لیلا / بخوانید در تابانه / غلامرضا بروسان از زبان محمد کاظم کاظمی / نوشتهی نرگس برهمند برای رضا و لیلا / "برای شعرهای غمگین" از مریم حسینیان / معرفی دو کتاب از دو گنجشک سفر کرده در اینجا
دوبیتیهای عاشورایی را در وبلاگ از این دست بخوانید
باران

مروری تازه کن بال و پرت را
غم گنجشکهای دفترت را
گریبان چاک کن، بگذار باران
بخواند زخمهای پیکرت را
دوبیتیهای عاشورایی بنده ار اینجا بخوانید
شب

صدای جیکجیکی نیست در شب
نمیدانستم اینجا اینقدر شب...
تو و گنجشکهای خستهی شهر
کجا آرام میگیرید هر شب؟
...............................................................
یک رباعی گنجشکی از بهرام نوری گندم آباد
و مهربانی ژوهانس کلیماکوس عزیز
مناجات

کمک کن تا دو چشم روشن من...
بریز این سایهها را از تن من!
دل گنجشکها میگیرد از این
شبِ چسبیده بر پیراهن من
..........................................
شبهای قدر را قدر ندانستهام.
سیاهی همچنان بر پیراهنم چسبیده است.
دعایم کنید!... شاید سایهها بریزند از تنم!
شاید او کمک کند تا چشمهای من... شاید...
.........................................
لینک 1: یک دوبیتی گنجشکی در وبلاگ سرشار از شعر و باران خانم رقیه ندیری
طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ |