دوستت دارم

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است
دریاچه ی قو
دوستت دارم

«من از این شهر بیزارم» نگفته است
«به دست غم گرفتارم» نگفته است
به جز من، هیچ گنجشکی به باران
«عزیزم دوستت دارم» نگفته است
شب عریانی

چرا دادی به باران دامنت را؟
به دریاها دو چشم روشنت را؟
شب عریانی ما سرد سرد است
بگیر از بادها پیراهنت را

طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ |